بداهت بی معنایی نگرش الوهی

بداهت بی معنایی نگرش الوهی[i] آلفرد آیر[ii] ترجمه: فرشاد نوروزی امروزه عموماَ، یا حداقل نزد فلاسفه امری پذیرفته شده است که ]امکان[ اثبات وجود موجودی که دارای تمامی صفاتی باشد که معرف معبود[iii] ادیان غیر انیمیستی باشد به نحو مدلل محال است. اما آنچه که چندان مورد تصدیق نیست این است که راهی وجود ندارد




هیروشیما

| ماری لوئیز کاشنیتس | برگردان از زبان آلمانی فرشاد نوروزی کسی که روی هیروشیما مرگ را پرتاب کرد، همانیست که به کلیسا رفت و ناقوس را نواخت. کسی که روی هیروشیما مرگ را پرتاب کرد، با حلقه طناب گردنش از روی صندلی پرید و خودش را خفه کرد. کسی که روی هیروشیما مرگ را




در یک ایستگاه مترو

شبح چهره ها در ازدحام: گلبرگ های نمناک، شاخه سیاه ازرا پوند




هگل و ما

هدف از گردآوری مجموعه‌ای از مقالات و مصاحبه‌ها در کتاب حاضر، نه صرفا حل یا توضیح مسالۀ «نسبت ما و هگل»، بلکه پیش از هرچیز تلاشی است برای خلق خود این «مسئله» و بررسی امکان‌های پیدایش آن، یا به تعبیر فنی‌تر، پروبلماتیزه کردن آن. این پروبلماتیزه کردن، بیش از هر چیز بناست از موتور نفی


برچسب ها :


دمِ واپسین

دمِ واپسین | راینر ماریا ریلکه Gedicht von Rainer Maria Rilke برگردان از زبان آلمانی : فرشاد نوروزی   مرگ وه از آن گستره ی هیئت شومش. ما، به دهان خنده و غافل از آنیم. ما به خیال که در میانه ی راه و آه که مرگ به حقیقت در میانه ی جان پرسوز گریه




نزیستن

  |فرشاد نوروزی   با به تعلیق در آوردن امر والا، آنچه انسان را به زیستن وا می دارد فهم ناپذیری و عدم پذیرش «نبودن» است. در پس هر پیشرفت بزرگ در تاریخ بشری پرسشی بنیادین وجود دارد؛ «برای چه زیستن و برای چه پیشرفت کردن». انسان مرعوبانه خلائی را در هر گام به سوی




بازگشت به خانه

Die Heimkehr | هاینریش هاینه برگردان از آلمانی : فرشاد نوروزی   دلا غمان بیهوده مخور، چه چاره که مقدور جز قضای تو نیست، هیچ غم مخور که آن نوبهار کو جهان نو کند، یغمای زمستانگه نزد تو بازرساند.   زان رفته ات به غم منشین، که هنوز چو بنگری جهان زیبا بینی. دلا حالی




تنها شده

    Vereinsamt| تنها شده |فردریش نیچه  |برگردان از زبان آلمانی: فرشاد نوروزی کلاغ ها بانگ سردادند و بر فراز شهر بال بگشودند: که برف در راه است. خوشا آنی که اکنون خانه ای دارد.   کنون به قامت سکوت ایستاده ای، پریشان! به پشت سر نگاه دوخته ای، آه که شمار گذشته از کف برده ای!